تبليغاتX
سی دلم
موضوع رو خودمم نمی دونم ولی درباره ی همه چیز خواهم نوشت
سلام

از همه ی کسانی که نظر دادن ممنونم ولی بچه ها ببخشید حوصله ی وبگردی رو ندارم

امتحانات تمام شد و اون ترم با همه ی سختیهاش گذشت

زندگی با پسر بد هم همچنان شیرین و آروم می گذره.دیشب خواب می دیدم پسر بد خیلی بد شده باهام دعوا می کنه حرفهایی می زنه که قلبمو می شکنه منم داد می زنم و خلاصه دعوا میه

البته شده باهم به شوخی قهر و آشتی کنیم مخصوصا روزای اول من خیلی حساس بودم ولی الان نه بیشتر شبیه شوخیه تا جدی.نمی دونم هنوز ۶ ماهه اوله که اینقد زندگی خوب و شیرینه یا قراره همیشه اینجوری باشه.

آخه میگن مردا ۶ ماه اول میگن بخورمت ۶ ماه دوم میگن کاش همون اول خورده بودمت

الان من سر کارم ناهار درست نکردم هنوز نتونستم خودمو با کارو زندگیم وفق بدم باید یه برنامه ریزی درست و حسابی کنم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 10:7  توسط یه دُختر  | 

بیخود دلم گرفته خودمم نمی دونم چم شده! از سر کارکه اومدم نه، قبلش از صبح تا حالا دمقم .دلم بهانه گیری میکنه نمی دونم دقیق چی می خواد ولی انگار یه چیزی می خواد.بگذریم

روزها تند تند می گذره درسا تلنبار میشه کارم به شدت زیاد شده اگه نبود فکرم درگیر نمی شد.اونقد بعضی وقتا میرم تو عالم هپروت که نمی فهمم تکسی الان دقیقا کجاست و باید کجا بره عالم بچه گانه بچه ها زیادی درگیرم می کنه هرچند حرص و جوش نمی خورم ولی فکرم درگیر میشه می یام خونه فراموش می کنم ولی فردا دوباره روز از نو روزی از نو.

دیگه از بس دلتنگ بودم امروز چند بار زنگ زدم خونه .دلتنگ چی خودمم نمی دونم.

در هر حال رفع میشه

خدا بزرگه

امروز واقعا احساس خوشبختی کردم ولی کسالت روحم رفع نشد انگار افسرده شدمنه بابا مگه میشه!شاید فکر امتحانات و درسا اینجوریم کرده.پسر بد میگه به کامپیوتر شاید حسادت می کنمچون حواسش یکی دو روز طرف اون بود.خودم این حس رو ندارم ولی ممکنه .آدم که از یچیدگی هاش خبر نداره.

یه کم استراحت کنم شاید بهتر بشم.شاید از خستگی روزانه است..... 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 20:2  توسط یه دُختر  | 

امروز صبح نمی دونم چرا شیرین تر از هر روز صبح بود هر چند ۵ دقیقه دیر سرکار رسیدم ولی ارزشش رو داشت.زندگی مشترک حال و هوای خاص خودش رو داره .با وجودیکه من و پسر بد برای آشنایی و صحبت وقت گذاشتیم ولی زندگی زیر یک سقف واقعا با صحبتهای اولیه فرق داره.با خصوصیات اخلاقی هم به خوبی آشنا میشی حتی ممکنه طرف مقابل اخلاقی داشته باشه که چندان باب میل تو نباشه ولی به نظر من حساسیت بی مورد نباید داشته باشی.

حیف که اینقد مشغله وجود داره که فرصت نمی کنی لحظات شیرین روزهای اول رو مزه مزه کنی.مثلا دوست داری بیشتر با هم باشید ولی کار این اجازه رو نمیده تازه اگه بخوای درس بخونی و کتاب درسیت تو خونه بهت چشمک بزنه دیگه بدتر.دوست داریی صبحها دیرتر بیدار شی ولی بازم باید سحر خیز باشی.اگر دوست داشتن واقعی و قلبی وجود نداشته باشه باید بگم زندگی غیر قابل تحمله ولی وقتی طرف مقابل رو دوست داری اصلا حالیت نیست دورو برت چه خبره مگه دیگران تو گوشت بخونن که تو ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰.خیلی شیرینه خیلی شیرین .تو عالم تجرد واقعا بی مسوولیتی راحتی ولی در عین حال معذبی و خسته می شی ولی  ازدواج با وجود همه ی بی تجربگیها و گرفتاریهای ریزو درشتش شیرینه 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 9:57  توسط یه دُختر  | 

الان پسر بد رفته ورزش و من تنها تو خونم و امشب یا امروز که نصفش رو سر کار بودیم اولین روز زندگی مشترکمان بعد از ازدواج بود.راستش وقتی تنها شدم احساس پوچی کردم باز خدا رو شکر که با کار و درس سرگرمم وگرنه تنهایی آدم رو به پوچی می رسونه و حسابی افسرده میشی.

نمیدونم قصه ی قبل از ازدواج رو ادامه بدم یا از روزای اول زندگی بنویسم خوب پسر بد اومد بزرام واسه بعد

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 20:5  توسط یه دُختر  | 

من و پسر بد ازدواج کردیم همین دیروز مراسم تموم شد

با یه ماه عسل و شام سرو ته ماجرا رو  هم آوردیم

برام خیلی عزیزه ولی وقتی عصبانی میشه و سرم داد می زنه واقعا از دستش دلخور میشم هرچند خودش معتقده داد نزده و التماس کرده.بعد از کلی امید و ارزو به هم رسیدیم و خدا کنه سختی های قبل یادمون نره و ارزش این پیوند دوست داشتنی رو همیشه بدونیم و بیخود خرابش نکنیم.

خیلی دوستش دارم هیچکس نمی تونست برای من پسر بد بشه خیلی با محبته دقیقا همو نی که آرزوش رو داشتم .خیلی حرف برای نوشتن دارم ولی فضا و مکان این اجازه رو نمیده

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 11:7  توسط یه دُختر  | 

مراسم اعتکاف پارسال خیلی چسبید خیلی باحال بود خوبیش به این بود که عبادت فردیه یعنی گروهی نیست خودتی و خدای خودت.وقتی نیمه شبها باهاش خلوت می کنی مناجات حضرت علی رو می خونی وقتی مناجاتای امام سجاد رو می خونی مست میشی.....

امسال چون تحمل دوری پسر بد رو ندارم اعتکاف نمی رم چون شوهر آدم مهمتر از کارای مستحبی یه......

نمی دونم محبتی که به پسر بد دارم یه هدیه از خداست؟ حتما همینه آخه میگن خدا به دو نفر موقع عقد محبت هدیه میده.هیچوقت باور نداشتم کسی اینهمه دوست داشتنی بشه برام..قبلا هم  وابستگی به اون برام ایجاد شده بود ولی الان یه چیز دیگه است.

داستان به اینجا رسید که من شاگرد پسر بد بودم تا پسر بد پیشنهاد یه ملاقات حضوری رو داد و من نگران از اینکه این یه بازی باشه چون نمی تونستم از هیچ راهی مطمئن بشم ُموضوع رو با پسر بد درمیون گذاشتم و اون صادقانه گفت قصد ازدواج داره ولی باید هر دو همدیگه رو بشناسیم و ببینیم مناسب هم هستیم یا نه.ملاقات برای من راحت نبود خوب شاید برای شما عجیب باشه ولی من اهل ملاقات نبودم و مهمتر از همه نمی خواستم تا زمانی که هر دو به نتیجه ی قطعی نرسیدیم کسی از ماجرا باخبر بشه.شناخت پسر بد با نت و پیام کوتاه آسون نبود واقعا برای من شخصیت عجیبی داشت وقتی مساله رو دقیق تر نگاه کردم دیدم حق با اونه من با ازدواج از طریق خانواده ها در طی یک هفته موافق نبودم و با آشنایی موافق بودم پس میشد مثل دو آدم بالغ باهم ارتباط داشت و آشنا شد و پسربد واقعا فرد قابل اعتماد و متین و پخته ای بود کسی نبود که اهل بازی دادن و .... باشه .با یک قرار شروع کردیم .خیلی جالبه کسی رو که تا حدودی می شناسی ولی هرگز ندیدی یه هو ببینی.من یه کلاس توی محل زندگی پسر بد داشتم بعد از کلاس قرار شد همدیگه رو ببینیم .از کلاس جیم شدم با یه پیام کوتاه راه افتادم بله این ماشین پسر بد باید باشه نمی دونم اونم شاید تردید کرد بله خدا رو شکر شکمش گنده نبود از مردای چاق بیزار بودم این یکی به خیر گذشت قبلا ندیده بودمش من قبلا توی محل زندگی اون دانشجو بودم ولی ندیده بودمش از طرفی همشهری هم بودیم ..قرار شد با هم بریم دانشگاه چون من یه سری کار اونجا داشتم و فرصت میشد همدیگه رو بهتر ببینیم.شاید تنها چیزی که توی ازدواج برای من مهم نبود ظاهر طرف مقابل بود اونقد ایده و آرمان داشتم که ظاهر توش گم بود.

بقیه اش باشه واسه برا بعد

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 15:44  توسط یه دُختر  | 

اگه بشه اسم من و ژسر بد رو یه خانواده گذاشت دیشب اولین دعوای خانوادگیمون رو داشتیم

من واقعا گیج شده بودم پسر بد چرا داره داد میزنه هر چند اون معتقده داد نزده و تقصیر من بوده که حرفش رو جدی نگرفتم .ولی من اونو جدی می گیرم برام از هر کس و چیز دیگه ای مهمتر و جدی تره چرا برا چیزی که من فکر می کنم می شد دربارش حرف زد داد و بیداد کرد......نمی دونم ! شاید تفاوت مرد و زن در همینه.در چی؟ نمی دونم یه چیزی تو همین مایه ها

خوب من در کل خونسردم ولی وقتی ناراحت بشم میرم تو خودم افسرده میشم ......خوب شاید کاری کردم که اون فکر کرده تنها راه فهموندن مساله به من داد زدنه .تا من بترسم قبول کنم  پسر بد نداشتیم قرار نبود .....خدا کنه هیچوقت دعوامون نشه چون من داغون شدم از ناراحتی .آدم با خودش فکر میکنه به آخر خط رسیده .......واقعا مونده بودم تو این شرایط زن و شوهرا چکار می کنن! بازم خوبه کنار هم نبودیم چون احتمالا منم کل کل می کردم بیشتر اعصاب خوردی می شد همیشه که دور نیستیم خدایا به هردومون کمک کن همدیگه رو بشناسیم و اخلاقای همدیگه رو بشناسیم هیچوقت با هم عصبانی نشیم که محاله

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 15:19  توسط یه دُختر  | 

سلام سلام

راستش بعد از مدتها امروز اومدم سراغ وبلاگم تا باز بنویسم هر چند این وبلاگ برای دلتنگیام هستش شاید این روزا بیشتر دلتنگ بشم دلتنگ عزیزی که از هم دوریم. کسی که اصلا فکرش رو نمی کردم با هم چیز بشیم ....روزای خیلی سختی رو پشت سر گذاشتیم اگه بخواین قصه ی من و پسر بد رو بشنوین یه داستان عشقولانه ی طولانی میشه ولی خوبیش به اینه که مثل همه ی قصه ها دختر بد و پسر بد به هم می رسن ...الان بدجوری دلتنگشم باید تا پایان هفته صبر کنم تا پسر بد بیاد دیدنم .حالا چرا پسر بد؟اینم داستان داره .اصلا این وبلاگم از دوری و دلتنگی اون ساخته شد شبی که حسابی دلم براش تنگ شده بود ولی با هم قرار گذاشته بودیم از هم یاد نکنیم سراغ هم نریم تا شاید بتونیم همدیگه رو فراموش کنیم .عجله نکنید براتون تعریف می کنم...

قصه آشنایی ما از یه وبلاگ شروع شد تو این وبلاگ هر دو با اسم حقیقی می نوشتیم و دورا دور همدیگه رو می شناختیم .من یه نویسنده توی اون وبلاگ گروهی بودم و پسربد یه خواننده ی وبلاگ..شاید پسر بد من و دورادور بررسی می کرد ولی از اون پسرایی بود که حاضر نبود دم به تله بده و ازدواج کنه راستش من اوایل شناخت چندانی از اون نداشتم و وقتی ادرس وبلاگش رو گذاشت برای احترام به وبلاگش سر زدم .از نوشته هاش خیلی خوشم اومدو فکر می کنم گذاشتن آدرس وبلاگ هم یه نقشه از طرف اون بوده .بگذریم من به سرزمین اسرار امیز اون سر زدم وبلاگی که چندان مایل نبود معروف بشه و دیگران بهش سر بزنن رفتن من به وبلاگش با روز تولدش مقارن شده بود و تولدش رو تبریک گفتم .شخصیت پسر بد برای من خیلی جذاب بود پسری که متین و باوقار کاراش رو با صبر و حوصله انجام میده کمتر حرف میزنه خویشتنداره و به راحتی عاشق نمیشه........بر عکس شخصیت احساساتی عجول و پر جنب و جوش خودم پسربد بسیار صبور و باحوصله نشون میداد.حتی در جواب دادن به تبریک و تایید نظرم هم چند روزی طول کشید طوری که من از وبلاگش فاصله گرفتم و ترجیح دادم دیگه بهش سر زنم تا یه ایمیل از طرف اون دریافت کردم ایمیلی کاملا رسمی که منو دعوت کرده بود به وبلاگش سر بزنم ولی جالب اینجا بود که هر بار سر میزدم هیچ خبری از مطلب جدید نبود ! با خودم فکر کردم این آقا بازیش گرفته و داره منو سر کار میذاره برای اینکه مطمین بشم از برادرم خواستم با کامپیوتر خودش وبلگ رو چک کنه .بله آپدیت شده بود ولی انگار اشکال از کامپیوتر من بود و مطمین شدم بازی وجود نداره .هم من هم اون سعی داشتیم همدیگه رو بررسی کنیم و بسنجیم من واقعا فکر نمی کردم من و پسر بد با هم تفاهم داشته باشیم شناختی که از دور ازش داشتم اونو از خودم دور می دیدم راستش خیلی هم مطمین نبودم ازدواج کرده یا نه تا اینکه تو یکی از ایمیلاش متوجه شدم ازدواج نکرده و از قرار معلوم سختگیره و شاید تصمیمش برا ازدواج قطعی نیست...راستش از اونجایی که من دختر اسفندم و جذاب برا جنس مخالف احساس می کردم میتونم اون رو جذب خودم کنم ولی مطمئن نبودم آیا پسر بد ارزش گذاشتن وقت و انرژی رو داره یاه نه؟چون بدجوری درگیره کارو اواخر هم درس بودم و راستش حوصله ی بازی رو نداشتم .تازمانی که با پسر بد شدم سابقه نداشت برای کسی انرژی صرف کرده باشم اکثرا انتخاب می شدم .....ولی یه جورایی از شخصیت و موقعیت پسربد خوشم اومده بود .به بهانه ی آموزش زبان من و پس بد چت رو شروع کردیم اون استاد من بود و من شاگرد .و در تمام این مدت تمام سعی من شناخت پنهانی اون بود .ولی یک فکر آزارم می داد این پسر بد قصد بازی رو داره یا نگاهش به من یک نگاه جدی برای زندگیه...من تا حالا اجازه نداده بودم اسباب بازی کسی باشم و به شدت با دوستی بی هدف فقط برای سرگرمی مخالف بودم .نه وقت این بچه بازیها رو داشتم و نه اعتقادی به این سرگرمی ها داشتم .ولی پسربد هیچ اشاره ای به زندگی نمی کرد و من تصمیم گرفتم همه چی رو تمام کنم .واقعا فکر می کردم با شرایطی که اون داره راحت می تونه دخترا رو به بازی بگیره و کارای بد بد کنه.......برای همین پسربد صداش می کردم یا بد بوی یا بی بی (اختصار پسر بد در انگلیسی)و اون من رو بد گیرل یا بی جی صدا می کرد.ارتباط ما در ابتدا در حد نت بود .

خوب دیگه برا امروز کافیه  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 15:6  توسط یه دُختر  | 

از سر درگمی خسته شدم ....................

واقعا نظرش رو نمی دونم .نظرش چیه و این کار نتیجه داره یا نه

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:50  توسط یه دُختر  | 

مطلب برای نوشتن زیاده و وقت کم.خیلی دوست دارم وقت بذارم و به نت سر بزنم ولی به کارای واجبم توی نت نمی رسم چه برسه به وبلاگ نویسی.هر چند این وبلاگ دلمه و دوست داره براش بنویسم ولی شرمنده تم نمی تونم .پای تن که بخوام بشینم حداقل یک ساعت وقت می خواد....

البته شاید این کمبود وقت ناشی از بی برنامه گی باشه .چون همه شاغلن درس می خونن حتی یه خونه رو اداره می کنن ما که از این یکی معافیم و با این وجود همش می نالیم.از درسام فقط بخاطر اینکه یک هفته مشکل داشتم و وضع روحیم جالب نبود یه عمر عقب افتادم.واقعا کسی که درس می خونه باید فارغ از هر دو جهان باشه.نه مشکل فکری نه خانوادگی نه مادی هیچی نباید داشته باشه باید خودش رو منها کنه تا یه دانشجوی خوب باشه و این برای من محاله.

خدا کنه به درسام برسم تا شرمنده ی استادام نشم.چون یه فکری درباره ی آدم می کنن و اگه درس نخونی ضایع می شی.

واقعا کاش می شد خودم رو از همه چی منها کنم حتی روح و احساس رو از خودم بگیرم ولی حیف....

شده در یه هفته ۲ یا ۳ مشکل داشتم .همیشه آخر سال فشار مضاعفی رو تحمل می کنم .خدایا خودت کمک کن مگه من چقدر تحمل و ظرفیت دارم ..............الهی به امید تو

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 19:35  توسط یه دُختر  |